|
.................... تمام سطر زندگی را می توان پر کرد بدون ترس از اینکه وای حرفهایت را نشان از چه می دانند .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 23:27 توسط سایرا _منصور |
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 12:28 توسط سایرا _منصور |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 18:36 توسط سایرا _منصور |
مدت هاست صدایی نمی شنویم حتی صدای قار قار کلاغ ها روی سنگ های دلمان را خیلی وقت ها از وسط قبرستان که رد می شدم صدای کلاغ هایی را می شنیدم که نمی دانستم چرا دست از سر این مرده ها هم برنمی دارند و یک ریز آرامششان را بهم می ریزند گاهی لحظه ها خیلی زود می گذرند زود تر از آنی که تصورش را می کردم دلم برای قار قار کلاغ های بد صدا تنگ شده خسته شدم دهانم پر از خون است دارم این زندگی را بالا می آرم اما نمی دونم چرا احساس می کنم هنوز فرصت زیستن دارم بوی تعفن گرفته روز هایم از رکودی که حالم را بیشتر منقلب می کند خسته ام دعام کنید
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 18:26 توسط سایرا _منصور |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 12:26 توسط سایرا _منصور |
وقتی حرفی برای گفتن نیست باید میان عکس ها خود را جا داد شاید تنها آنها هستند که وقتی درونشان می ایستم کسی نهیبم نمی زند میان خودم و نقابم بی لحظه ای ایستادن ادامه خواهم داد شاید تا فردا ها شاید فقط برای لحظه ای چون اکنون امروز هم روز دیگری خواهد شد شاید چون من خاطره ای + نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 11:56 توسط سایرا _منصور |
الان نزدیک دو صبحه خیلی دلم می خواد بیدار بمونم اما اگه نخوابم فردا همه می ریزن سرم و تازه رفتن سر کار از همش بد تره چقدر ما آدما درگیر این زندگی هستیم شبتون بخیر
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 1:48 توسط سایرا _منصور |
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 1:38 توسط سایرا _منصور |
سلام بعد از مدت ها سلام امروز حالم خیلی بد بود کلی وعده و وعید به خودم دادم که حتما روز بهتری خواهم داشت اما نشد حالم از خودم بهم می خوره دوست نداشتم بیام و اینجا این حرفا رو بزنم دوست نداشتم انرژی منفی خودم رو به همه و به خصوص به سایرا جان منتقل کنم اما خیلی دلم گرفته از همه چیز و هیچ چیز نمی دونم راه حلی هم به ذهنم نمی رسه حوصله ی درس خوندن هم ندارم نمی دونم چه غلطی کنم الانم با اینکه مهمون داشتیم و مثلا احساس گناه از اینکه ممکنه بیدار شن با خودم کلی کلنجار رفتم که این کامپیوتر رو روشن نکنم اما نشد واسم دعا کنید کاش الان جمکران بودم کلی دلم گرفته منو هم ببخشید امیدوارم همتون شب خوبی داشته باشین
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 1:34 توسط سایرا _منصور |
سلام شب همتون بخیر
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387 1:16 توسط سایرا _منصور |
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387 8:38 توسط سایرا _منصور |
ندیده ای که حباب به یک تلنگر باد به چشم هم زدنی ُ محو می شود ناگاه چه اتفاقی باید بیافتد ای همراه که من بدانم و تو که عمر وهستی ما حباب وار بر این موج خیز می گذرد فریدون مشیری + نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 22:59 توسط سایرا _منصور |
آه ای دل صد هزار پاره ! هرپاره و صد هزار پیوند . با این همه شوق در چه حالی ؟ با این همه غم چگونه خرسند ؟ چشمی به هزار چهره حیران جانی به هزار رشته در بند + نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 22:10 توسط سایرا _منصور |
اگر قادر نيستي خود را بالا ببري همانند سيب باش تا با افتادنت انديشهاي را بالا ببري. + نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 14:20 توسط سایرا _منصور |
اینک این حال من است سفر دانه به گل سفر پیچک این خانه به آن خانه سفر ماه به حوض فوران گل حسرت از خاک ریزش تاک جوان از دیوار بارش شبنم روی پل خواب پرش شادی از خندق مرگ گذر حادثه از پشت کلام جنگ یک روزنه با خواهش نور جنگ یک پله با پای بلند خورشید جنگ تنهایی با یک آواز فتح یک قرن به دست یک شعر فتح یک باغ به دست یک سار فتح یک کوچه به دست دو سلام
من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه ی عشق زندگی چیزی نیست لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود .
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 19:11 توسط سایرا _منصور |
|
| |||||